۱۳۹۵ تیر ۱۲, شنبه

آیا در بررسی وجود خدا، اصل بر عدم است؟




  برخی بیخدایان ادعا می کنند:

   در منطق، اصل بر عدم وجود است، و لذا تا وجود شیء ثابت نشود، باید بگوییم آن شیء وجود ندارد. براي نمونه: شلوار شما مال من است = يک داو (ادعا) است، چون هنجار آروینی اين است که شلوار هرکس مال خودش است! شلوار شما مال شما است: يک داو نيست، چون همنوا با هنجار آروینی است! يک داو نياز به پايوري( اثبات) دارد ولي هنجار آروينی نياز به پايوري ندارند! به زبان نمونه: من نبايد پايور(اثبات) کنم که شلواري که پوشيدم، از آنِ خودم است! ولي اگر کسي بگويد که شلواري که تن من است، از اوست، بايد پايور کند و شلوار را هم تا زماني که او سخن خود را پايور نکرده، از تن من بيرون نمي آورند که به او بدهند! دراکولا و جن و پری و خدا و اسب بالدار و هری پاتر هم از اين گونه اند! ما نيازي به پايور کردن نبودن آنها نداريم، چون در هنجار آروينی نيستند! ولي کساني که مي گويند اينها هستی بيرونی و فربودين(واقعی) دارند، بايد اين سخن خود را پایور کنند!


نقد و بررسی


1. «اصل عدم» در اصول فقه، مباحث الفاظ و نیز مبحث حجّت سخن رفته است. و کاربرد آن جایى است که وجود چیزى یا اتصاف آن به صفتى، مشکوک باشد که با اصل عدم وجود یا اصل عدم اتصاف آن چیز بدان صفت، حکم به بقاى عدم پیشین مى‌شود، مگر آن که وجود آن چیز یا اتصاف آن به آن صفت، به دلیل معتبر ثابت شود. پس مشخص است که اصل عدم، در جایی مفهوم پیدا می کند که یک عدم پیشین در کار باشد، تا این عدم پیشین بقا پیدا کند، یعنی اگر بیخدایان ثابت کنند که در گذشته خدایی وجود نداشته است، و الان هم دلیلی بر وجود خدا نداشته باشیم، آنگاه، در فضایی عُقلایی و نه عقلی و منطقی، می توانند ادعا کنند که اکنون هم باید حکم بر بقای عدم وجود خدا داد! پس این اصل کمکی به بیخدایی نمی کند، زیرا ابتدا باید «عدم در گذشته» ثابت شود، تا حکم به «بقای عدم» بدهیم.

2. اصلی که بگوید تا وجود چیزی ثابت نشده است، در حکم عدم است، در منطق نداریم. بله اصلی داریم که می گوید: تا چیزی اثبات نشود در حکم ممکن است، مگر آنکه تالی فاسد داشته باشد که آنوقت عدمش اثبات می شود. علم منطق، یک بحث عقلی است، و نه عقلائی؛ و بحث از واقعیت محض است، و نه واقعیتی که ما نزد خود اعتبار کرده ایم و نه بحث از مقام عمل در هنگام شک، که مورد نظر علم فقه در اصل عدم است. مباحث در متن شبهه با هم خلط شده اند. در مقام عمل، اگر ماندیم که آیا فلان شیئی که نبود الان هست یا نه، به شرط مسبوق به عدم بودن، حکم بر استصحاب عدم می کنیم که می شود همان اصل عدم در فقه؛ ولی چنین اصلی در منطق تفکر وجود ندارد و اتفاقا تصریح هم می شود که «عدم الوجدان لایدل علی عدم الدلیل» یعنی نیافتن بر نبودنِ دلیل، دلالت نمی کند، و اینکه نیافتن را دلیل بر نبودن بگیریم خودش یک مغالطه است. پس ادعایی که بگوید «با عدم دلیل نسبت به چیزی، باید بنا را بر نبودن آن گذاشت» در میان فلاسفه و متکلمین مقبول نبوده، بلکه مردود است، چنانکه در فقه نیز وقتی اصل را بر بقای عدم چیزی که مسبوق به عدم است و دلیلی بر وجودش نداریم، بگیریم منظور عدم واقعی و حقیقی نیست، بلکه عدم اعتباری است که جهت جلوگیری از سردرگمی و به سختی افتادنِ مردم، بدان حکم می شود.

3. وقتی کسی ادعایی می کند، چه ادعای اثبات وجود و چه ادعای اثبات عدم یا انکار وجود، لازم است که برایش دلیل اقامه کند. بنابراین، چه کسی که می خواهد خداوند را اثبات کند و چه کسی که می خواهد او را انکار کند و نبودنش را اثبات کند، لازم است دلیل اقامه کند.

4. در مثال شلوار که در بالا گفته شد، این در فرضی است که ما یک اصل اولیه داریم، مثل اصل بیگناهی یا اصل طهارت یا اصل ملکیت. اینها مبنای عُقَلائی و اعتباری و برای تساهل و سادگی زندگی روزمره دارد و نه اینکه حقیقی باشند، چنانکه اگر کسی شلوار شما را بدزدد و شما نتوانید ثابت کنید که این شلوار، شلوارِ شماست، طبق این اصل اعتباری شلوار در دست دزد باقی خواهد ماند، ولی «در حقیقت» شلوار از آنِ شماست. پس این امور، اعتباری، و مربوط به زندگی اجتماعی بوده، و وجود و عدم، یا بودن و نبودن از امور حقیقی هستند و نمی توان با این اصل، وجود یا عدم وجود را سنجید. واقعیت در حیطۀ جعل عُقَلا نیست؛ عُقَلا در اموری که امکان جعل دارد، و می تواند مبتنی بر بناء عقلا رقم بخورد، نظر می دهند، ولی واقعیات و حقایق را، نمی توانند تحت قوانین مورد نظر خودشان در بیاورند، چنانکه وجود یا عدمِ خدا، جزء حقایق است و این اصل بر آن قابل تعمیم نیست. بعلاوه، مسئلۀ امور عقلائی، اموری است که در جامعۀ انسانی، مورد توافق افراد جامعه قرار می گیرد، یعنی امور مورد توافق افراد جامعه در تبادلات اجتماعی و حل مشکلات احتمالی. در نتیجه بسیاری از این امور تنها در فرض وجود جامعه معنا پیدا می کنند، و بدون تعاملات اجتماعی هم بی معنا خواهند بود.

5. همانطور که عرض کردم، اصالة البرائة یا اصل عدم، مربوط به امور ظاهری و یک حکم ظاهری است، نه واقعی. به عبارت دیگر این اصل تنها برای راحتی در امور جاری زندگی جاری می شود، به این صورت که خود را زیاد درگیر نمی کنند و تا چیزی اثبات نشده باشد، می گویند حالت سابق وجود دارد. به همین دلیل حکمی که توسط این اصل عملی اثبات می شود، حکمی ظاهری است. ضمن اینکه زمانی اعتبار دارد که دلیلی برخلافش نباشد، یعنی همین که دلیلی برخلافش بود، آن دلیل مقدم خواهد بود. مثلا فرض کنید ما وضو گرفته ایم. طهارت ناشی از وضو(که با آن بتوان نماز خواند) تا زمانی اعتبار دارد که ما دلیل بر بطلان آن پیدا کنیم(مثلا بدانیم که خوابیده ایم) تا ان زمان، اصالة البرائة میگوید که وضوی شما از بین نرفته است(یعنی اصل بر عدم تحقق امری است که باطل کنندۀ وضو است). اما اگر در همین حال، یک نفر که می توان به حرفش اعتماد کرد، به شما بگوید که وضویتان باطل شده است، در این صورت اماره و دلیلی برخلاف اصل عملی برائت دراختیار دارید و در این زمان یک اصل علمی(برائت از ابطال وضو) دارید و یک اماره و دلیل(اثبات وضو) هر دوی اینها، حکم ظاهری را اثبات می کنند. یعنی وقتی آن فرد می گوید که شما خوابتان برده است، آیا واقعا نیز شما خوابتان برده است؟ آیاحکم واقعی اثبات می شود؟ یا احتمال خلاف نیز همچنان وجود دارد: شاید او اشتباه کرده باشد و یا این بار دروغ گفته باشد یا...؟ با این حال، حکم ظاهری ناشی از اماره و دلیل مقدم می شود بر حکم ظاهری ناشی از اصل عملی. به تعبیر علم اصول، اصل(مثل اصل برائت و اصل عدم) دلیل حیث لا دلیل؛ یعنی اصول عملیه و ازجمله اصل برائت، تا زمانی حجیت دارد که دلیل و اماره ای برخلافش نباشد. با این حال، همانطور که عرض شد، اصول عملیه مربوط به مقام ظاهر هستند و حجیتشان از امارات و ادله ای که آنها هم حکم ظاهری را اثبات می کنند نیز کمتر است. و چون مربوط به مقام ظاهر است، هیچ چیزی را از مقام «واقع و ثبوت» نه می تواند اثبات کند و نه ابطال و انکار. پس با این حکم ظاهری که بر اساس اصالة العدم ثابت شده است، نمی توان وجود واقعی یک امر را انکار کرد. چون مقام ثبوت از مقام اثبات جداست، و ملازمه ای با هم ندارند و حکم مربوط به مقام اثبات ملازمه ای با حکم مقام ثبوت ندارد.

6. در مورد دراکولا و جن و پری و اسب بالدار و هری پاتر، که در متن شبهه در کنار نام خدا آمده اند، و سازندۀ شبهه مدعی است که بدون داشتن دلیلی برای نبودنِ دراکولا، وجودش را انکار می کنیم، عرض می کنیم: از نظر علمی وقتی کسی ادعایی دارد، باید برای آن دلیل داشته باشد. چه ادعای وجود و چه ادعای عدم. به همین جهت، کسی که ادعای وجود مثلا دراکولا یا هری پاتر را دارد، باید وجودش را اثبات کند. اما وقتی نتوانست آنرا اثبات کند، ما می گوییم دلیلی بر وجود داشتنش، نداریم. بنابراین تا زمانی که دلیلی قانع کننده برای عدم چنین موجوداتی نداشته باشیم، گفتن اینکه افسانه هستند یا وجود ندارند، گفتاری علمی نیست، و صرفا از روی تسامح است. در این میان نمی توان به اصل عدم نیز تمسک کرد و گفت، در مواردی که شک در وجود داشتن یک چیز داریم، اصل بر عدم است، زیرا اصل عدم یک اصل ظاهری است و باعث یقین نمی شود و فقط گمان و ظن ایجاد می کند. بنابراین در مباحث علمی که به دنبال یقین هستیم، نمی توان از این اصل استفاده کرد. پس ما برای اینکه بدانیم شخصیتهایی که در افسانه ها، از آنها سخن گفته شده است، واقعاً وجود نداشته اند، نیاز به دلیلی قانع کننده داریم.(بگذریم که در متن شبهه از خدا و جن نیز سخن گفته شده است که ما بر وجود آنها دلیل نیز داریم)


7. ایراد اینگونه شبهات این است که یک حالت عقلی و منطقی را در نظر نمی گیرند. ما در منطق سه حالت داریم: اول اینکه دلیل بر وجود داشتنِ آن چیز داریم، دوم اینکه دلیل بر وجود نداشتنِ آن چیز داریم، و سوم اینکه دلیل بر بودن یا نبودنِ آن چیز نداریم. در حالت سوم ما نمی توانیم بگوییم آن چیز وجود ندارد. مردم در هزار سال پیش از وجود موجودات میکروسکوپی خبر نداشتند، و نه دلیلی بر بودنِ آنها داشتند و نه دلیلی بر نبودنشان، ولی آن موجودات در آن زمان نیز، وجود داشتند. لذا اگر مردمانِ آن زمان، اصل را بر عدمِ وجودِ آنها می گرفتند، نگرششان اشتباه و غیرمنطقی بود.


۱۳۹۵ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

شرط‌بندی بی‌خدا






ویکی‌پدیا: شرط‌بندی بی‌خدا برهانی برای سودمندتر بودن عدم اعتقاد به وجود خدا است. طبق این برهان بیشترین سود در حالت باور نداشتن و کار خوب کردن حاصل می‌شود، زیرا اگر خدای خوبی وجود نداشته باشد، فرد با زندگی خوب خود ضرری نکرده‌است، و اگر هم خدای خوب وجود داشته باشد باز هم ضرری نخواهد کرد زیرا یک خدای خوب به عمل نیک بیشتر از باور/عدم باور به خدا اهمیت می‌دهد.


به طور خلاصه:

اگر فرد به خدا باور نداشته باشد

زندگی خوب
زندگی بد
خدای خیراندیش وجود دارد
∞+ (بهشت)
∞- (جهنم)
خدا وجود ندارد
+ بی‌نهایت
- بی‌نهایت
اگر فرد به خدا باور داشته باشد

زندگی خوب
زندگی بد
خدای خیراندیش وجود دارد
∞+ (بهشت)
∞- (جهنم)
خدا وجود ندارد
+ بی‌نهایت
- بی‌نهایت


در نتیجه، طبق شرط‌بندی بی‌خدا، چه خدای خوب وجود داشته باشد چه وجود نداشته باشد، زندگی خوب سودمندتر است.



نقد و بررسی

1.اعتقاد به خدا بر اساس دلیل و برهان است، و نه سود و زیان:

  این شرط‌بندی، در واقع تقلیدی از یک شرط‌بندی  مشابه موسوم به شرط‌بندی پاسکال است، که می گوید اگر به خدا ایمان داشته باشیم مفیدتر است، زیرا اگر او نباشد و ما مؤمن باشیم، ضرری نکرده ایم ولی اگر وجود داشته باشد و ما ایمان نداشته باشیم، ضرر کرده ایم. نقطه ضعف هر دو شرط‌بندی هم، این است که اساساً مبنای اعتقاد به بودنِ خدا، سود و ضرر ناشی از این اعتقاد نیست. ایمان به خدا باید بر اساس یقین و اعتقاد واقعی قلبی باشد که از طریق استدلالهای عقلی یا شهود عرفانی به دست می آید، و ارتباطی به سود و زیانِ ناشی از قبول و عدم قبول آن ندارد، زیرا باور به خدا، لزوماً به نحوه عملکرد احتمالی او با ما ربطی ندارد.


2. این استدلال بین دو گروه کافر خلط می کند:

  ایراد دیگر این استدلال این است که تمام ناباوران و بیخدایان را با هم در یک گروه جای می دهد، در حالی که ناباوران به دو دسته تقسیم می شوند: کافران لجوج و مستضعفین فکری. قضاوت خدا در مورد کافران، بستگی به نوع کفرشان دارد. اگر کافر از روی علم و آگاهی و عناد و لجبازی کافر شود و در حالی که می داند خدایی هست یا می تواند به وجود او پی ببرد، او را انکار کند، هر چقدر هم کار خوب کند، به بهشت نمی روند و جای او در جهنم است، همانطور که اگر کسی مرتکب جنایتی بزرگ شود، هر چقدر هم کارهای خوبی کرده باشد، مستحق مجازات است. در مقابل کافرانی که از روی جهل یا عدم دسترسی به منابع توحیدی، کافر شده اند، اینطور نیستند و از آنجا که کفرشان از سر عناد و لجبازی نبوده است، مستحق عذاب نیز نیستند. اگر کفر از روی کفر و لجبازی باشد، چنین کافرانی نمی توانند از خدایی که مغرضانه او را انکار می کنند، توقع پاداش داشته باشند، هدف اول خدا توحید است. مسئله را درست تصور کنید، کسی می داند خدا هست یا می تواند به بودنش پی ببرد، اما به خاطر غرضورزی یا منافع دنیوی و غیره او را انکار می کند، پس مشخص است که از رفتارهای نیکویش نیز به دنبال منافع دنیوی است، و نمی تواند به دنبال رضایت الهی باشد. شما نماز را هم اگر برای خدا نخوانید باطل و حرام است. این که گفته اند عبادتتان را بدون چشمداشت بهشت و جهنم بخوانید، به این معنا نیست که اصلا نیت نداشته باشید، بلکه یعنی فقط برای رضایت خدا بخوانید. با نگاه عقلانی به مسئله نگاه کنید: شخصی از روی علم و آگاهی، خدا و بهشت و جهنم و نبوت را نفی می کند، در حالی که می داند هست یا می تواند به بودنشان پی ببرد، یعنی آخرت خویش را علیرغم اینکه می داند وجود دارد، می فروشد؛ پس این انسان از نیکی هایش در دنیا یقیناً چیزی را دنبال می کند، رحمت الهی رحمتی عاقلانه است و نباید موجب جری شدن انسان بشود. خود این انسان می داند که جایگاهش جهنم است، اما باز به دنبال دنیاست. کسی که با علم به وجودِ خدا و قیامت، آنها را انکار می کند، شایسته بهشت رفتن نیست، زیرا او آخرت خود را برای منافع دنیوی فروخته است و خدا برای جنبه بازدارندگی چنین عقوبتی قرار داده است و اینگونه انسانها را در جهنم جاویدان می کند. ضمن اینکه بهشت و جهنم، تجسم اعمال خود ما هستند، و نه مجازاتهای قراردادی که خدا برای ما قرار داده باشد. کسی که با حقیقت می جنگد، تجسم عملش، آتش جهنم است.


3. بار اثبات به دوش مدعی است:

  فرض این استدلال این است که «یک خدای خوب به عمل نیک بیشتر از باور/عدم باور به خدا اهمیت می‌دهد» ولی برای این فرض چه دلیل و مدرکی وجود دارد؟ طرفداران این استدلال، باید اثبات کنند که هر عمل مثبتی در هر حال ولو با نیت نادرست، عنوان کار خوب را پیدا می کند و برای خدای عادل و حکیم، عمل نیکو مهمتر از اعتقاد و نیت است. ابتدا این ادعا را باید اثبات کنند، تا بعد از اثبات این ادعا، بتوانند چنین نتیجه ای بگیرند.


4.حُسن فاعلی و نیتِ فرد مهم است:

  خدا نیازی به نیکی های ما ندارد تا بگوئیم که خدا باید پاداشی هم به این کارهای نیک بدهد. البته همانطور که در بالا گفتیم، اگر کافر مستضعف فکری باشد، یعنی نه از سر لجاجت و غرض بلکه از سر ضعف قوای فکر یا عدم دسترسی به منابع مناسب، کافر شده باشد، واقعاً حساب مسأله فرق خواهد کرد ولی اگر اینطور نباشد و کفر او لجوجانه و مغرضانه باشد، آنگاه اگر نیکی هم کرده باشد، سودی به حالش نخواهد داشت، زیرا نیت چنین کافری، نیت خوبی نیست. خدا به نیت و حُسن فاعلی، توجه می کند. آنچه که در رشد و تکامل انسان نقش دارد، نیت است و نه صرف عمل: در کربلا هر دو گروه شمشیر زده و در ظاهر فقط جنگ می کردند؛ آنچه که یکی را به خوبان و دیگری را به منحرفین متصف می کند، اندیشه ها و نیّاتشان است. کسی که به خدا اعتقاد دارد، رفتارش در پی رضایت خالق شکل می گیرد و نگاه صرف دنیوی به کارها ندارد. او به امید رضایت خالق یا جبران او در آخرت، کارهایش را انجام می دهد، پس مستوجب آن است. اما یک انسان کافر به دنبال رضایت خدا و بهشت نیست تا در قبال آن خداوند بهشتی به او بدهد، بلکه به دنبال رسیدن به احترام اجتماعی، آرامش وجدان و چیزهایی مانند این است و آنها را به دست می آورد. بعلاوه، این موضوع یک امر عُقلایی نیز هست و انسانهای عاقل نیز در مورد اعمال دیگران، با همین نگاه قضاوت می کنند. مثلا اگر شما بدانید یک نفر برای شما هدیه ای آورده است و هدیه هم چیز باارزشی  هست ولی به قصد منت گذاشتن یا رشوه دادن این هدیه را آورده است، شما از او قبول نمی کنید. اگر کسی مرتکب قتل شده باشد، در صورتی که قتل را به ظلم و جور انجام داده باشد، او را محکوم می کنید، ولی اگر قتل را برای نجات جان یک انسان بیگناه از دست قاتلی که قصد جانش را داشته است، انجام داده باشد، عمل او را صحیح می دانید. پس مبنای عُقلا نیز همین است که به نیت فعل و حُسن فاعلی توجه می کنند. خدا نیز بالاترین حکمت را دارد و بدون شک، در قضاوتش نیت افراد را، مورد بررسی قرار می دهد. چنانکه در بالا گفته شد، کسی که با وجود داشتن علم به وجود خدا یا با وجودِ داشتنِ امکانِ پی بردن به وجود خدا، او را انکار کرده است، آنقدر نیتش ناپاک است، که اعمال او را بی ارزش می کند، زیرا هر عملی که او انجام بدهد نیز، در راه رسیدن به اهداف کوچک دنیوی است، و بعلاوه انکار حقیقت در عین آگاهی از حقیقت، عمل بسیار زشتی است که بر هر عمل نیکوی دیگری، سایه می افکند. البته نباید فراموش کرد که یک فرد ملحد، اگر یک کار خوب انجام می دهد، صدها کار بد را، که خدای حکیم در شریعتش از آنها نهی کرده است، در کنار آن کار خوب انجام می دهد، چون اندیشه اش نادرست است و خود را ملزم به عمل به دستورات این خدای حکیم نمی داند؛ لذا هر چند  برخی کارهای اجتماعی نیکو ممکن است از او سر بزند، ولی با زیر پا گذاشتن حقِ خدا، که مالک همه چیز ماست و با انجام دادنِ کارهایی که برخلاف رضای خداست، اعمال زشت بسیاری را نیز انجام می دهد. ضمن اینکه کارهایی که بابت آنها به یک بنده پاداش داده می شود بر دو دسته کلی هستند: کارهایی که انسان با عقل یا فطرت خودش نیز به حسن آنها پی می برد، مانند اصول اخلاقی ثابت همچون امانتداری، صداقت، خوش خلقی و...؛ و کارهایی که انسان به خودی خود نمی توانست به حسن آنها پی ببرد، مانند جزئیات اخلاقی و اعمال عبادی که پس از ایمان و از طریق وحی به انسان می رسند. به فرض که انسانهای اخلاقگرای ملحد، به تمام این اصول اخلاقی عمل کنند، باز هم اموری باقی مانده است که ثواب آنها را نبرده اند، بنابراین، در حالت عادی مؤمنان از غیرمؤمنان جلوتر هستند.


5.خدا پاداش اعمال همه را می دهد:

  کسی نگفته است که خداوند متعال، پاداش کارهای نیک افراد بیخدا و ملحد را نادیده می گیرد، ولی کافری که از سر لجاجت کفر می ورزد، پاداش کارهای نیکویش محدود به همین دنیاست. خدا پاداش کارهای نیکوی آنها را می دهد، ولی این ملحد انگیزه اش از کار خوب چه بوده است؟ وقتی یک بیخدا، سرپرستی چند یتیم رو به عهده می گیرد، سوال جدی این است که این عمل به چه نیتی انجام می شود؟ برای شهرت و کسب احترام اجتماعی؟ برای ارضای یک میل درونی؟ اگر برای پاسخ به وجدان و میل نوع دوستی خودش این کار را می کند، پس به طور طبیعی نباید توقع جزایی اخروی از سوی خدا هم داشته باشد، چون با ارضای میل درونی به نتیجه و هدف خودش رسیده است و از طرفی از جانب آن یتیمها و مردم اجتماع هم مورد تقدیر قرار می گیرد و این جزا و پاداش دنیوی اوست.

۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

قوری چای راسل (قوری سماوی راسل)







 ریچارد داوکینز، در صفحه 44 کتاب پندار خدا یا توهم خدا، به نقل از راسل می نویسد:

بسياری از سخت کيشان چنان سخن می گويند که انگار وظيفه ی ردّ جزميات قديمی بر عهده ی شکاکان است. اين مسلماً اشتباه است. اگر من ادعا کنم که بين زمين و مريخ يک قوری چينی هست که در مداری بيضوی به دور خورشيد می گردد، هيچ کس نخواهد توانست حرفم را رد کند، البته به شرطی که احتياطاً بيافزايم که اين قوری چنان کوچک اشت که حتی با قوی ترين تلسکوپ ها هم ديده نمی شود. اما اگر بگويم که چون کسی نمی توانم ادعايم را رد کند، پس عقل هيچ بشری نبايد در صحت آن شک کند، آن وقت مردم حق دارند فکر کنند که چرند می گويم. اما اگر کتب باستانی بر وجود آن قوری صحه گذاشته بودند، و هر يکشنبه آن را به عنوان حقيقتی مقدس تعليم داده بودند، و در مدرسه به خورد بچه ها داده بودند، درنگ در باور بدان مدعا نشانگر انحراف قلمداد می شد و شکاک را در عصر روشنگری محتاج روان درمانی و در اعصار پيش تر محتاج تفتيش عقايد می نمود.

ویکی‌پدیا، نیز در این مورد نوشته است: «تمثیل "قوری چای‌باوری" راسل در مقابله با مذهب کماکان مبنای بسیاری از مناظرات بین مؤمنان و دگراندیشان است. ریچارد داوکینز از این قیاس در کتاب معروف خود کشیش شیطان استفاده کرده‌است. داوکینز به خاطر استفاده از قیاس قوری چای‌باوری مورد انتقاد برخی از مذهبیون-از جمله آلیستر مک گرات در کتاب " توهم داوکینز"-قرار گرفت.»

نقد و بررسی

1. پیش از ورود به بحث، ابتدا لازم است که به برخی ادعاهای راسل، پاسخ بدهیم: او خدا را جزمیات قدیمی می نامد، مدعی است که از نقطه نظر خداباوران، از آنجا که کتب باستانی(منظورش کتب مقدسۀ ادیان است) از چنین موجودی سخن گفته اند و هر یکشنبه به عنوان حقیقتی مقدس، باور به او تعلیم می شود، و در مدرسه به خورد بچه ها داده می شود، درنگ در باور به آن، انحراف است!
  اگر قرار بر این است که ما اساس خداباوری را رفتار عوام در پیروی از در هرآنچه به خوردشان می دهند، قرار بدهیم، آنگاه باید اساس بیخدایی را نیز در شهوتگرایی و توهمات عوامانه از چیستی خدا، قلمداد کنیم. باری، وجود خدا، امری بدیهی است که از طریق براهین تنبیهی نیز به اثبات می رسد، و انسان به صورت پیشینی، بدون توجه به تعالیم کتب مقدسه و مراکز دینی و تعلیمات دینی مدرسه، می تواند با تعقل و تدبر، به وجود وی پی ببرد. اگر روزی آقای راسل یا آقای داوکینز، بر پایۀ تعالیم مدرسه و کلیسا و کتاب مقدس، خداباور بوده اند، مشکل از مبانی خداباوری خودشان بوده است؛ زیرا تا وجود خدا، و لزوم بعثت انبیاء ثابت نگردد، نوبت به اثبات حقانیت کتب مقدسه و بنیانهای دینی، نمی رسد، تا بخواهیم بر اساس تعالیم آنها به وجود خدا برسیم.

2. لازم است بین دو مسئله تفکیک شود: اثبات یک چیز و انکار امکان وجود آن. یک موقع ما برای یک مسئله دلیل داریم. خب طبق دلیل آنرا قبول میکنیم. اما اگر دلیلی بر آن نداشتیم، بررسی می کنیم که قبول آن از نظر عقلی مشکلی دارد یا نه. اگر از نظر عقلی مشکلی داشت و سر از تناقض یا یکی از محالات عقلی در می آورد، می گوییم نادرست و باطل است و در غیر این صورت، می گوییم گرچه دلیلی بر اثباتش نداریم ولی دلیلی هم بر ابطالش نداریم.
  در مورد همان قوری سماوی راسل، تا زمانی که دلیلی بر وجود آن نداریم حق نداریم بگوییم که وجود دارد، ولی وقتی دلیلی بر وجودش را نداشته ایم، می پرسیم: اعتقاد به آن اشکال عقلی دارد یا نه؟ وقتی اشکال نداشت، نمی گوییم نیست، بلکه می گوییم وجودش از نظر عقلی محال نیست، یا وجود نداشتنش ضروری نیست. این قسم از ممکن بودن به نظر فلسفی، امکان عام نامیده می شود که خلافش مفاد آن قضیه ممکنه، ضروری نیست.
  آیا در قدیم که مردم قادر به تشخیص موجودات میکروسکوپی نبودند و دلیلی بر وجود چنان موجوداتی در دست نداشتند، موجودات میکروسکوپی هم وجود نداشتند؟ آیا اگر مردم آن زمان می گفتند: «موجودات ریزی که چشم انسان قادر به رؤیتشان نیست، وجود ندارند،» حرف درستی زده بودند؟

3. در مورد خداوند نیز همینگونه می توان برخورد کرد:
اگر دلیلی بر وجود او داشتیم، که بودنش اثبات می شود.
اگر دلیلی نداشتیم، آنگاه از دو حالت خارج نیست: یا وجودش مستلزم تناقض و محال عقلی است، یا وجودش هر چند اثبات نشده، منجر به هیچ تناقض و محال عقلی نمی شود.
اگر مستلزم محال عقلی نبود(که نیست) می گوییم حداقل ممکن به امکان عام است، و وجود نداشتش ضروری نیست و می تواند باشد، هر چند ما دلیلی برای بودنش نیافته ایم.
ولی اگر کسی مدعی شود که وجودش مستلزم محال عقلی است، این نیازمند اثبات است و دلیل می خواهد. اگر این افراد دلیلی دارند بگویند تا بدانیم.

۱۳۹۴ اسفند ۱۶, یکشنبه

تیغ هیچنز






 سایت ویکی پدیا، در توضیح تیغ هیچنز، می نویسد:

  تیغ هیچنز قانونی در شناخت‌شناسی (یک تیغ فلسفی) است که بیان می‌کند بار اثبات بر دوش کسانی است که ادعایی را مطرح می‌کنند، و اگر فرد مدعی شانه خالی کند، حریف او نیازی به آوردن برهانی بر ضد ادعای بی‌اساس مطرح‌شده ندارد. نام آن از کریستوفر هیچنز (۱۹۴۹-۲۰۱۱) گرفته شده که آن را به این شکل فرموله کرده‌است:
«هر چیزی که بدون مدرک اظهار داشت می توان بدون مدرک رد کرد.»

تیغ هیچنز در واقع ترجمه‌ای از ضرب‌المثل لاتین "Quod gratis asseritur, gratis negatur" است که حداقل از اوایل قرن ۱۹ به‌کار می‌رفته‌است، ولی برابر انگلیسی هیچنز این مفهوم را در قرن ۲۱ مشهور کرد. برای مثال، این اصطلاح توسط فعال بی‌خدایی ریچارد داوکینز در کنفرانس تد ۲۰۰۲ به‌کار رفته‌است:
«بار [اثبات] بر دوش شماست که بگویید چرا، بر دوش بقیه ما نیست که بگوییم چرا نه.»

داوکینز با این نسخه خود، علیه ندانم‌گرایی استدلال کرده‌است، زیرا موضع آن را نسبت به بی‌خدایی "ضعیف" می‌داند چون ندانم‌گرایی از قضاوت در مورد ادعاها خودداری می‌کند، حتی اگر کاملاً ابطال‌پذیر نباشند، بسیار بعید است که درست باشند

نقد و بررسی:

1. هر چیزی را که بدون مدرک اظهار می شود، نمی توان بدون مدرک قبول کرد. وقتی نتوان قبول کرد، اگر رد کردن به معنای نپذیرفتن باشد، رد شده است، ولی اینکه بخواهد انکار و ابطال بشود، باید مدرکی برای عدم امکان وجودش آورد. اگر مردی هزار سال پیش وجود چیزی به نام باکتری را نمی پذیرفت، منطقی عمل کرده بود، زیرا مدرکی برای وجود باکتری وجود نداشت، ولی اگر ادعا می کرد که باکتری وجود ندارد، ادعایش باطل بود، زیرا نبودن مدرک برای چیزی، دلیل بر نبودنش نیست، چنانکه باکتری واقعاً وجود داشت، ولی در آن زمان، ابزار شناخت بشر برای شناسایی آن، دارای دقت کافی نبود.

2. هم رد و هم اثبات هر دو نیاز به مدرک دارند. چیزی که مدرک ندارد می گوییم مدرک نداریم و نمی توانیم بدون مدرک انکارش کنیم. اگر من به شما بگویم موجود فضایی وجود دارد و مدرکی ارائه نکنم، شما ادعایم را نه انکار می کنید و نه می پذیرید. چون ما سه حالت داریم:
الف.می دانیم که وجود دارد
ب. می دانیم که وجود ندارد
ج. نمی دانیم وجود دارد یا ندارد
 دو حالت اول نتیجه مدارک و حالت سوم نتیجه عدم مدرک است. وقتی نمی دانیم چیزی وجود دارد یا وجود ندارد، نمی توان بدون مدرک آن را رد کرد، صحیحتر آن است که بگوییم نبودنش اثبات نشده که رد شود؛ مگر اینکه رد کردن، چنانکه در بالا نوشتیم، به معنای نپذیرفتن باشد و نه انکار کردن.

3. این صحیح است که بار اثبات به دوش مدعی است، و وقتی من بگویم خدا هست، بار اثبات به عهدۀ من است، ولی وقتی هم که یک بیخدا بگوید خدا نیست، بار اثبات به عهدۀ خودش است. اگر بیخدایان می گفتند: «نمی دانم خدا هست یا نه» آنگاه بار اثبات به عهدۀ آنها نبود.